الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

141

الغدير ( فارسي )

آن نداشتند ، با پيغمبر گذراند و روزى كه جبرئيل به پيغمبر گفت : خويشاوندانت را بترسان كه اگر بينا باشند ، سخنت را در مىيابند . پيغمبر بىآنكه از همهء مردم دعوت كند ، تنها خويشاوندانش را فرا خواند و تمام آنها بىكم و كاست آمدند . و در حضور حضرتش از خوراك گوشت و شيرى كه فراهم فرموده بود ، خوردند و نوشيدند . و او همهء آنها را با كاسه اى كه صاعى گوشت و حبوبات داشت ، سير فرمود و گفت : اى خويشاوندان ! براستى كه خدا مرا برسالت به سوى شما فرستاده است . پس دعوت خدا را پذيرا شويد و او را به ياد داشته باشيد . اينك كدام يك از شما گفتار مرا مىپذيرد و مرا به نبوت و رسالت ، باور دارد . آن فريبكار ( ابو لهب ) اظهار بيزارى كرد و گفت مرگ بر تو ، كه ما را به دست برداشتن از آئين خويش مىخوانى . سپس همه برخاستند و زود رفتند و تنها على كه از همهء آنان جوانتر و خوش نامتر بود گفت : من به خدا ايمان آوردم و به خيرى رسيدم كه جن و انس نرسيده‌اند و نيز ايمان دارم كه گفتار تو بر حق است و آنان كه سخن تو را نپذيرفتند خائب و خاسرند . آرى على پيش از همه كامياب شد و خدا او را گرامى داشت و اين على است كه در مسابقه ، بر همگان پيشى گيرنده و برنده است . و اين ابيات نيز از قصيدهء ديگر وى است كه تمام آن را نيافتم : على است آنكه ، يك بار در روز وحى ، آفتاب غروب كرده ، برايش برگشت . و بار ديگر ، خورشيد بابل كه مىرفت در افق فرو افتد و غروب كند ، برايش بر آمد . و در آن روز كه به پيغمبر وحى آمد كه خويشاوندان نزديكت را انذار